|
|
|
|
بدان سبب که انسانها بخاطر "عشق" از روی "غرور" ،"دروغ" ميگويند....
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی دلم برای تو تنگ می شود
به ماه نگاه می کنم
و نام زيبای تو را زير نور ماه هربار
با تمام وجود صدا می کنم
وقتی دلت برام تنگ شد
به باران بينديش
وبه ياد تمام عاشقان جهان
که از رايحه ياس مستند
ببار
وبدان در آن لحظات من
زير نور مهتاب نشسته ام
و تنها به تو می انديشم
دلم برای تو تنگ است


کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمينان نداشت که ميخواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را*** مـادر*** صدا کني.

تلاش لازمه ی حیات
یک روز سوارخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خودرا انجام داده و نمی تواند ادامه دهد آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله راباز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد و چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند، ! هيچ اتفاقي نيفتاد در واقع پروانه بقيه عمرش خزيد و مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند.
چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بودكه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بودكه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بال هايش قرارداده بود تا پروانه بعد ازخروج از پيله بتواند پرواز كند نكته در اينجاست گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست كه در زندگي نياز داريم اگر خداوند اجازه مي دادكه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج مي شديم، به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز كنيــــم.





شیوه دوست داشتن هر چیز آن است که بپذیریم که چه بسا زمانی از دست خواهد رفت.
در داوری در مورد دیگران، عامه مردم بی آنکه مزدی دریافت کنند اضافه کاری می کنند.
![]()
هیچ کس را دشمن مخوان; اما هرگز به بیگانه ای نیز عشق مورز.
![]()
لطیفه، طنزی است که به مناسبت مرگ یک احساس گفته می شود.
![]()

نگه داشتن شخصي در قلبمون خيلي راحته ولي اين که تو قلب کسي خودتو نگه داري خيلي مشکله پس قدر قلبي که تو رو تو خودش نگه داشته بدون
![]()
![]()
![]()
راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
![]()
هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زيرا وقتی اين ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسياری دارند
![]()
سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی
![]()

خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد وقتي ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود
به دريا بزن قايقت مي شوم
حقيرم ولي لايقت مي شوم
من عاشق شدن را بلد نيستم
تو يادم بده عاشقت ميشوم

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

عشق يعني با غم الفت داشتن سوختن با درد نسبت داشتن عشق دريک جمله يعني انتظار انتظار روز رجـــعت داشتن عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني در جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشمان تر عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختــن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتـــظار و انتـــظار عشق يعني هرچه بيني عکس يار عشق يعني ديـده بر در دوختـن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني سوز ني آه شبان عشق يعني معني رنگين کمان عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني رسم و دل برهم زدن عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون کندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچومن شيدا شدن عشق يعني قلــه و دريا شدن عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد ومحنت دردرون عشق يعني يک تبلور يک سرود عشق يعني يک سلام و يک درود عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني غرقه گشتن در سراب عشق يعني حلقه هاي بي حساب عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخــرخط بهـشــت عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبـي بي انتـــها عشق يعني زرد تنها و غريب عشق يعني سرخي ظاهر فريب عشق يعني تکيه بر بازوي باد عشق يعني حسرتت پاينده باد عشق يعني هرزمان تنها شنيدن نام او عشق يعني هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

در زمانی كه وفا قصهی برف در تابستان است و صداقت گل نایابیست به كه باید گفت با تو خوشبختترین انسانم


شیوه دوست داشتن هر چیز آن است که بپذیریم که چه بسا زمانی از دست خواهد رفت.

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم


مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست
آب شور دریا را با آبنبات کوچکش شیرین کند
و
زندگی را وقتی شناختم که خواندم:
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است
که به او گفتند فروختی؟
گفت نخریدند تمام شد
پس خداوند زن را آفريد
خداوند موجودی قوی خلق کرد و نامش را مرد گذاشت! از او پرسید: آیا راضی هستی؟ مرد جواب داد: هرگز ... خداوند پرسید: چه میخواهی؟ گفت: آیینهای میخواهم که در آن بزرگی خود را ببینم. صندوقچهای میخواهم که در آن جواهرات خود را پنهان کنم. بالشی میخواهم که به هنگام خستگی بر آن تکیه زنم. نقابی میخواهم که به هنگام ضرورت در پشت آن پنهان شوم. بازیچهای می خواهم که با آن شاد باشم. مجسمهای میخواهم که زیباییش چشم را نوازش دهد. اندیشهای میخواهم که در آن غوطه ور گردم. و مشعلی میخواهم که با آن راهنمایی شوم ... پس خداوند زن را آفرید...



ويكتور هوگو مي گه هرگز به كسي كه دوستش داري نگو دوستت دارم ... ويكتور هوگو غلط كرده دوست دارم دوست دارم دوست دارم
چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه به اين فکر کن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره
شيشه ها شکستنيست
زندگي گذشتنيست
اين فقط محبت است
که هميشه ماندنيست

پيـرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد ، در راه با يک ماشيـن تصادف کرد و آسيب ديد .
عابرانی که رد ميشدند به سرعت او را به اوليـن درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پيـرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : بايد ازت عکسبـرداری بشه تا جايی از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه.
پيـرمرد غمگيـن شد، گفت عجله دارد و نيازی به عکسبـرداری نيست .
پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند .
پيـرمرد گفت : زنـم در خانه سالـمندان است. هر صبح به آنـجا ميـروم و صبحانه را با او ميخورم ، نميخواهم دير شود !
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبـر می دهيم.
پيـرمرد با اندوه گفت : خيلي متأسفم ، او آلزايـمر دارد ، چيزي را متوجه نـخواهد شد! حتی مرا هم نـمی شناسد !
پرستار با حيـرت گفت: وقتی که نـمی داند شـما چه کسی هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او می رويد؟
پيـرمرد با صدايی گرفته، به آرامي گفت : اما من که می دانـم او چه کسی است ...!
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت. هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت. چشم سادگي از لطف زمين مي جوشيد. خودما نيم زمين اين همه نا مرد نداشت![]()
كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم ، اما حالا چي؟ حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه !!!
![]()
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت![]()
ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.
